مراسم بزرگداشت محمد بهمن بیگی  سال ۱۳۸۵

 

   

 

 

 

محمد بهمن بیگی -2

من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم .روز تولدم مادیانی را دور از کره شیری نگاه داشتند تا شیهه بکشد .هنگامی که به دنیا امدم و معلوم شد که بحمدلله پسرم و دختر نیستم پدرم تیر تفنگ به هوا انداخت .من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهه اسب آغاز کردم .(بخارای من ایل من )

 

«من در يك چادر سياه به دنيا آمدم. زندگاني را در چادر با تير تفنگ و شيهه اسب آغاز كردم. تا ده سالگي حتي يك شب هم در شهر و خانه شهري به سر نبردم... زماني كه پدر و مادرم را به تهران تبعيد كردند، تنها فرد خانواده كه خوشحال و شادمان بود، من بودم. نمي‌دانستم كه فشنگ مشقي و تفنگم را مي‌گيرند و قلم به دستم مي‌دهند... پدرم مرد مهمي نبود. اشتباهآ تبعيد شد... و دوران تبعيدمان بسيار سخت گذشت... چيزي نمانده بود كه در كوچه‌ها راه بيفتيم و گدايي كنيم. مأموران شهرباني ]رضاخان[ مراقب بودند كه گدايي هم نكنيم... به كتاب و مدرسه دلبستگي داشتم. دو كلاس يكي مي‌كردم. شاگرد اوّل مي‌شدم. تبعيدي‌ها، مأموران شهرباني و آشنايان كوچه و خيابان به پدرم تبريك مي‌گفتند و از آينده درخشانم برايش خيال‌ها مي‌بافتند. سرانجام تصديق گرفتم. يكي از آن تصديق‌هاي پررنگ و رونق روز. تبعيدي‌ها، مأموران شهرباني، كاسب‌هاي كوچه، دوره‌گردها، پيازفروش‌ها، ذرّت‌بلالي‌ها و كهنه‌خرها همه به ديدار تصديقم آمدند. من شرم مي‌كردم و خجالت مي‌كشيدم. پدرم از شور و شوق اشك به چشم آورد. در مراجعت به خانه ديگر راه نمي‌رفت، پرواز مي‌كرد... ملامتم مي‌كردند كه با اين تصديق گرانقدر، چرا در ايل مانده‌اي و چرا عمر را به بطالت مي‌گذراني؟ تو تصديق داري و بايد مانند مرغكي در قفس در زواياي تاريك يكي از ادارات بماني و بپوسي و به مقامات عاليه برسي. در پايتخت به تكاپو افتادم و با دانشنامه حقوق قضايي به سراغ دادگستري رفتم تا قاضي شوم و درخت بيداد را از بيخ و بن براندازم. دلم گرفت و از ترقّي عدليّه چشم پوشيدم. در ايل چادر داشتم، در شهر خانه نداشتم. در ايل اسب سواري داشتم، در شهر ماشين نداشتم. در ايل حرمت و آسايش و كس و كار داشتم، در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه‌گسار نداشتم. نامه‌اي از برادرم رسيد. بوي جوي موليان مدهوشم كرد. ترقّي را رها كردم. تهران را پشت سر گذاشتم و به سوي بخارا بال و پر گشودم. بخاراي من ايل من بود».
اين دانشي‌مردِ فرهيخته سرد و گرم روزگار چشيدهâ به تجربه دريافته بود كه تنها راه نجات عشاير در بالا بردن سطح سواد جمعيّت عظيم عشايري است. مردمي كه با هرگونه ناملايمات زندگي مي‌ساختند، شجاع و بخشنده بودند، با قناعت و صبوري زندگي مي‌كردند، حليم و صادق بودند، امّا روح لطيف خود را با مفاسد اجتماعي آلوده نمي‌كردند، غيور و ظلم‌ستيز بودند و تشنه معرفت و جوياي دانش. چه كسي مي‌بايست به اين قشر محرومِ رنج‌كشيده توجّه مي‌كرد.
استاد بهمن‌بيگي كه خود پرورده درد و رنج بود به خوبي مي‌دانست كه كسي آستين بالا نخواهد زد و دولتمردان را نيز در سر، سوداي تعليم و تربيت و پروراندن استعدادهاي افراد ايلياتي نيست؛ از اين‌رو دست به كار شد. تصميم گرفت به جاي چوب شباني، قلم در دست كودكان عشايري نهد و خواندن و نوشتن را به طريق خاصّ خود به ميان عشاير بَرَد تا جهل و بي‌سوادي را ريشه‌كن كند. شايد خود نيز در آن زمان بر اين باور نبود كه قدمي كه برداشته است چگونه به بار خواهد نشست ؛ امّا مصمّم بود و با تمام توان در اين عرصه قدم گذاشت. كوره‌راه‌هاي ايلي را به خيابان‌هاي پر زرق و برق شهري برگزيد و اسبان رهوار را به خودروهاي گران‌قيمت ترجيح داد و گويي با خود اين ترانه ايلي را زمزمه مي‌كرد كه:
من اين باغ خرّم را
با اشك چشم سيراب كردم
چرا گلش براي ديگران
چرا خارَش براي من
آري! استاد مصمّم بود كه در بهار طبيعت و صفاي كوهستان ، چراغ علم و معرفت را روشن كند و گلشني از سوسن و سنبل بسازد كه خار چشم دشمنان گردد. اگر استاد بهمن‌بيگي زمزمه‌گر اين ترانه بود كه:
داغ اگر يكي و درد اگر يكي بود
مي‌شد چاره‌اي يافت
با صد داغ و صد درد
چه مي‌توان كرد؟
ولي با همّت و اراده‌اي كه داشت نشان داد كه مي‌توان صد داغ و درد را نيز چاره كرد، دست به كار شگرفي زد، با تشكيل كلاس‌هاي عشايري و تربيت معلّمان مؤمن و متعهّد براي تدريس، ايجاد كتابخانه‌هاي سيّار، دانش را به ميان عشاير بُرد و از كودكان محروم، آينده‌سازاني بصير و مطّلع ساخت. استاد، چون بنده عاشقي، شب و روز را به هم مي‌دوخت تا بر تعداد مدارس عشايري افزوده شود، معلّم تربيت كند، از كمك‌هاي مالي دولتي و غيردولتي بهره‌مند شود تا كودكان مستعد امّا ستم‌كشيده، از حقّ مسلّم خود كه تحصيل و تربيت بود، محروم نشوند. استاد بهمن‌بيگي در حالي كه به راحتي مي‌توانست به پست‌هاي مهم دولتي دست يابد پشت به همه چيز كرد، احساس درد و وظيفه در قبال هموطنان و هم‌عشيره‌هاي خود، او را به دامان طبيعت كشاند، زندگيِ شهري را به شهرنشينان واگذاشت، با غم و شادي و با رنج و محنتِ مردانِ خانه‌به‌دوشي كه مدام در حركت بودند، ساخت؛ و بيست و شش سال از عمر خود را صرف تعليم و تربيت بچّه‌هاي عشايري نمود.
استاد به خوبي دريافته بود كه «كليد مشكلات عشاير در لابه‌لاي الفبا است»، از اين‌رو معتقد بود كه بايد قيام كرد؛ قيام همگاني، و از اين جهت، مردم را به يك قيام مقدّس دعوت كرد: قيام براي باسواد كردن مردم ايلات.
خدمات استاد بهمن‌بيگي به زودي نتيجه داد. بچّه‌هاي محروم ايلياتي، مراحل دبستاني و دبيرستاني را پشت سر گذاشتند و راهيِ دانشگاه شدند. به آماري از اين حركت علمي و فرهنگي (كه در فصل‌نامه عشايري ذخاير انقلاب، زمستان 1367 درج شده است) توجّه كنيم:

از تعداد 36 نفر قبولي ديپلم در خردادماه سال تحصيليِ 52-1351، 34 نفر وارد دانشگاه شدند و در سال 55-1354 تمامي 88 نفر قبول‌شدگان در مقطع ديپلم وارد دانشگاه‌هاي كشور شدند و در سال 56-1355 نيز از تعداد 85 نفر دانش‌آموز ديپلم تعداد 84 نفر در رشته‌هاي مختلف دانشگاهي مشغول تحصيل شدند.

بي‌شك اين موفقيّت‌ها و آماده كردن كودكان براي فراگيري علوم و فنون و پرورش استعدادهاي كودكان عشايري مديون تحمّل رنج‌ها و تلاش‌هاي خستگي‌ناپذير استاد بهمن‌بيگي است. امّا در اين ميان، استاد را غم ديگري نيز بود. استاد همواره از ستم مضاعفي كه بر دختران معصوم عشايري مي‌رفت، رنج مي‌برد و بر آن بود كه دختران را نيز زير پوشش تعليم و تربيت قرار دهد؛ و به همين‌منظور تصميم گرفت كه با گسترش دانش در ميان دختران، آنان را به حقوق خود آشنا سازد. اگرچه اين امر در حال و هواي آن روزگار كار سخت و دشواري بود و تعصّب‌هاي ايلي و عشيره‌اي كار را بر استاد دشوار كرده بود، امّا استاد مصمّم بود و چاره‌اي جز اين نداشت كه در هر اجتماعي حاضر شود، از فوايد دانش و سواد سخن گويد و با هرگونه تعصّب و خامي با صبوريِ تمام مبارزه كند. در اثر تلاش و كوشش، استاد سرانجام توانست در اين مبارزه نيز موفق شود و دختران را نيز به دبستان بكشاند و به تربيت آنان همّت گمارد.
   استاد، حاصل تلاش خود را در وجود كودكاني كه اينك بزرگ‌مرداني در عرصه علم و سياست و مديريت شده‌اند، مي‌دبد و همين براي استاد كافي بود .
تلاش‌هاي استاد در همان سال‌ها مورد توجّه دانشمندان، انديشمندان و دانشگاهيان داخل و خارج از كشور قرار گرفت. در سال 1973 موفق به دريافت جايزه بين‌المللي يونسكو شد و آثارش مورد توجّه استادان برجسته‌اي چون زنده‌ياد زرّين‌كوب و ديگران قرار گرفت. تسلّط استاد به سه زبان انگليسي، فرانسه و آلماني كه اغلب آثار نويسندگان خارجي را به زبان اصلي مطالعه مي‌كرد و غور و تفحّص در متون ادبي، اين اجازه را به وي مي‌داد كه با نثر دلنشين و جذّاب دست به تأليف زند. 

   از آثار استاد بهمن‌بيگي بوي طبيعت و انسانيّت به مشام جان خواننده مي‌رسد و نغمه دوستي و از خودگذشتگي مي‌تراود. بخاراي من ايل من؛ به اجاقت قسم؛ عرف و عادات در عشاير فارس؛ اگر قره‌قاج نبود... و ساير آثار ماندگار استاد را مطالعه فرماييد و آن‌گاه با من هم‌صدا خواهيد شد كه اين بزرگ‌مرد ايلياتي چه جانفشاني‌ها كرده و چگونه به مسائل جاري پشت‌پا زده و زندگي و عمر و جواني خود را وقف تعليم و تربيت و آگاهي و بيداري كودكان عشاير نموده است و چگونه توانسته است كه در سايه همّت و تلاش عاشقانه از كودكان عشايري، مرداني نامدار راهيِ عرصه سياست و علم و ادب كند. بي‌شك تلاش استاد بهمن‌بيگي در زمينه آموزش عشايري مثال‌زدني است. 

  استاد با آثارِ خود انسان را آرام آرام با زيبايي‌ها، انسان‌دوستي‌ها و فداكاري‌هاي ايلياتي آشنا مي‌سازد و در زير روشنايي ستارگان و در دامان زيباي طبيعت، از خودگذشتگي‌هاي مرداني كه عمر خود را براي آموزش كودكان معصوم عشايري سپري ساخته‌اند، به تصوير مي‌كشد. و گرم و صميمي انسان را به قلّه‌هاي رفيع و مناظر بديع طبيعت هدايت مي‌كند و با خلق و خوي مردم عشاير آشنا مي‌سازد و از آداب و رسوم ايلات سخن به ميان مي‌كشد و چنان دلنشين مي‌نويسد، كه انسان هرگز از مطالعه آثار وي خسته نمي‌شود. و چون به حوزه موسيقي عشايري وارد مي‌شود شور و شوق خود را با اشكي كه بر گونه‌هايش مي‌نشيند، نشان مي‌دهد. او مي‌گويد موسيقي در ميان ايلات و عشاير قشقايي همانند ساير اقوامِ ديگر از احترام بسيار برخوردار است. استاد وقتي از موسيقي ايلياتي سخن مي‌گويد گويي نغمه مي‌سرايد و عاشقانه وصف موسيقي ايلي مي‌كند و در اين ميان هشدار مي‌دهد كه «موسيقي ايل از چنگ اوباش هرزه‌سرا و عربده‌كش به دور است، موسيقي ايل با عيّاشي‌هاي رذيلانه آميزشي ندارد. موسيقي ايل از پستان نجيب و سخاوتمند طبيعت شير مي‌نوشد و جان مي‌گيرد». 

  آري دامن طبيعت از ديد استاد بهمن‌بيگي آشيانه هزاردستان است كه در دامن خود ماه‌پرويزها، منصورخان‌ها، صمصام‌السّلطان‌ها و داوود نكيساها را پرورش داده است.
اينك استاد بر فراز قلّه‌ها است و اگر امروز استاد بهمن‌بيگي ــ كه روانش شاد باد ــ اين نغمه ايلياتي را زمزمه مي‌كند كه:
اي كوه‌هاي بلند، بر ايل ما چه گذشت
اي قلّه‌هاي مه‌گرفته، بر ايل ما چه گذشت
اي كوه‌هاي بلند و اي قلّه‌هاي مه‌گرفته
بر آن ايل كه در دامن شما خيمه مي‌سازد چه گذشت
ولي استاد به خوبي مي‌دانست كه بر ايل و تبارش چه گذشت و چگونه در سايه تلاش وي مرداني فرهيخته، و استاداني گرانقدر و جواناني برومند تربيت شدند و اينك هر كدام در گوشه‌اي از اين كهن‌سرزمين ايران در اداره اين مرز و بوم سهيم هستند و اين براي استاد بزرگ‌ترين هديه الهي بود كه به بار نشستن تلاش‌هاي بي‌وقفه و شبانه‌روزي خود را مشاهده مي‌كند.

«انجمن آثار و مفاخر فرهنگي» ضمن ارج نهادن به مقام شامخ علمي، فرهنگي، ادبي و تلاش‌هاي خستگي‌ناپذيرِ استاد اميدوار است عزم و اراده وي روشني‌بخش راه جوانان كشور ما باشد. ايدون باد و ايدون‌تر باد.(محمدرضا نصيري،قائم مقام انجمن آثار و مفاخر فرهنگي)

آقای بهمن بیگی در سال ۱۳۳۱ با تاسیس اولین مدرسه عشایری در داخل ایل ، برنامه آموزش عشایری را پایه گذاری کرد.

آقای بهمن بیگی از آن زمان به بعد شخصا این موضوع را پیگیری کرد و با سرکشی به مدارس مختلف عشایری در ایل های مختلف و تدریس در آن ها، این برنامه را گسترده تر کرد.

آقای بهمن بیگی همچنین دانشسرایی مخصوص تربیت معلم برای مدارس عشایری تاسیس کرد.

با انقلاب سال ۱۳۵۷ در ایران، آقای بهمن بیگی مدتی به دلیل آن که برنامه هایش پیش از انقلاب در قالب برنامه های دولتی اجرا می شد، به اتهام همکاری با رژیم پهلوی تحت تعقیب بود.

او مدتی در تهران زندگی مخفی داشت ، اما بعد از مدتی این اتهامات از او رفع شد.

آقای بهمن بیگی در دوره بازنشستگی عمدتا به تدوین تجربیاتش در قالب کتاب های خاطرات مشغول بود.

محمد بهمن بیگی کتاب "عرف و عادت در عشایر فارس" را در دهه ۱۳۲۰ شمسی و کتاب های "بخارای من، ایل من"، "اگر قره قاج نبود"، "به اجاقت قسم" و "طلای شهامت" را در دوره بازنشستگی اش بعد از انقلاب ایران منتشر کرد.

در دولت  آقاي محمد خاتمی، چند مراسم برای تجلیل از آقای بهمن بیگی برگزار شد.

بسیاری از کسانی که کودکی خود را در پنجاه سال گذشته در یکی از ایل های ایران گذرانده باشند، قاعدتا محمد بهمن بیگی را می شناسند و خاطرات خوشی از او دارند.

تعدادی از شاگردان آقای بهمن بیگی هر سال روز معلم به دیدار معلم سابقشان می رفتند، اما امسال معلم قدیمی عشایر درست یک روز قبل از روز معلم شاگردانش را برای همیشه ترک کرد

به نقل از : http://modara.blogfa.com/ 


 

 

 

محمد‌ بهمن‌بیگی نواده‌ی بهمن‌بیگی، فرزند محمودخان از ایل قشقایی فارس در سال ١٢٩٩ش. به دنیا آمد. او دانش‌آموخته‌ی حقوق است. نخست در بانك ملی ایران و سپس در مؤسسه‌ی اصل چهار ترومن كار می‌كرد.

بعدها از اصل چهار به آموزش و پرورش رفت و مدیر كل آموزش عشایری شد. بهمن بیگی، بنیان‌گذار آموزش و پرورش عشایری در ایران است. پیشینه سوادآموزی برخی از طایفه‌های ایلی فارس و پایه‌‌گذاری مدرسه‌های سیار عشایری به سال ١٣٣١ برمی‌گردد كه تنها با كوشش و پایمردی برخی كسان به ویژه محمدبهمن بیگی امكان تحقق یافت. او در سال ١٣٣٦ دانشسرای عشایری را در شیراز راه‌اندازی كرد. ردانشسرا از داوطلبان آزمون ورودی می‌گرفت، آن‌ها را در دوره‌های یكساله برای آموزگاری مدرسه‌های عشایری آموزش می‌داد و دانش‌آموختگان را با درنظر گرفتن جمعیت و نیازهای هر ایل به مدرسه‌های عشایری می‌فرستاد. پس از پایان دانشكده‌ حقوق، كتاب كوچكی به نام "عرف و عادت در عشایر فارس"منتشر كرد (١٣٢٤)و در آن بی‌سروسامانی‌های عشایر جنوب را برشمرد و نوشت كه درمان این دردهای بزرگ فقط در سایه‌ مهر و محبت و تعلیم و تربیت امکان پذیر است و برای جلوگیری از اینهمه سرگردانی و گمراهی راهی جز ایجاد مدارس سیارعشایری وجود ندارد.

به نقل از سایت http://www.ketabak.org/tarvij/node/806

 


محمد بهمن بيگي به همراه دانش آموزان و معلمان ايل و فرح ديبا 

 

 

 

 

 معرفی محمدبهمن بیگی

محمدبهمن بیگی تئورسین، حقوقدان، نویسنده، بنیانگذار و مربی آموزش و پرورش عشایر كشور، برنده جایزه سوادآموزی یونسكو، مبدع و مبتكر روشهای نوین تعلیم و تربیت در ایران.

            متولد 1298 شمسی در ایل قشقایی

          وفات 11 اردیبهشت (روز معلم) ۱۳۸۹ شیراز

          تبعید سران و سیاستمداران عشایر توسط پهلوی اول اجباراً محمد بهمن بیگی را كه طفل خردسالی بود همراه پدر و مادر تبعیدیش به تهران كشاند. اگرچه دوری از دیار و فقر مادی و شكنجه‌های روحی نظامیان باری سنگین بر دوشش بود اما باهوش و استعداد فوق‌العاده‌ای كه داشت در مدرسه علمیه تهران شاگرد اول شد و پای به دانشكده حقوق گذاشت و در 1322 با دفاع از پایان‌نامه 100 صفحه‌ای خود به نام «عرف و عادت در عشایر فارس» اولین دانشجوی موفق از ایل قشقایی شد. در 1324 كتاب مزبور را به چاپ رساند. متون و دیدگاههایش در این كتاب سرلوحه تفكرات بعدی او شدند. بهمن بیگی دردمند و درد چشیده و آگاه به آلام درونی مردم ایل در زیر ضربات شدید حكومت وقت نوشت «اسكان اجباری، خلع سلاح، حكومت نظامی و ... داروی درد مردم و حكومت نیست. تنها راه نجات باسواد شدن جامعه ایلی است.» و به مردم عشایر هم هشدار داد راه مبارزه در تفنگ و فشنگ و دزدی و یاغی‌گری كه مرسوم آن زمان بود نیست. باید با قلم و با الفبا به جنگ ظلم و ستم و فساد رفت.

رمز موفقیت بهمن بیگی را در عشق او به مردم محروم و زبان ناطقی كه در پشت آن صداقت موج می‌زد جهل و بی‌سوادی قریب نیم میلیون مردم بی‌پناه عشایر بهمن بیگی را رنج می‌داد. مسئولین هم معتقد بودند جز در سایه اسكان سوادآموزی امكان ندارد اما بهمن بیگی با فداكاری و تهور و بی‌باكی غیرممكن‌ها را ممكن ساخت.

 

او آنقدر دست به قلم برد و آنقدر در خواسته‌های خود پای فشرد كه به صداقت خدمتگزاریش ایمان آوردند و با تلاش پیگیر توانست تعدادی معلم از آموزش و پرورش بگیرد اما چه سود كه معلمین شهرنشین قادر نبودند همراه ایل كوچ كنند و بعلاوه زندگی سخت ایلیاتی برای آنان طاقت‌فرسا بود به همین علت در كار خود موفق نبودند. اما بهمن بیگی سنگ زیرین آسیا بود، شكست نخورد و احساس یاس در وی به وجود نیامد.

برای انتخاب معلم با سیستم مالی مردم عشایر تنها به راه افتاد و علاقمندانی كه مختصر سواد داشتند و حاضر بودند با حقوق مكتب‌داری كار تدریس را شروع كنند پیدا كرد اما چون تعداد افراد باسواد در ایل كم بود با كمك از روستاهای همجوار توانست حدود 80 نفر را انتخاب و اولین مدارس خود را در 1332 با همكاری كلانتران ایل بكار اندازد كه حقوق معلمان را مردم عشایر تامین می‌كردند و شخصاً مسئولیت نظارت و تهیه كتاب و دفتر و راهنمایی آنها را به عهده داشت و برای اینكه در كار خود موفق شود در فصل تابستان‌ این افراد را برای كارآموزی به مركز شیراز می‌آورد و علاوه بر خواندن، نوشتن، حساب كردن، درس و بهداشت و تربیت بدنی و كمكهای اولیه هم به آنان آموزش داد.

با وجود جریانهای سیاسی سال 1332 و طرفداری مردم از نهضت دكتر مصدق مشكلاتی نظیر فقر مالی مردم ایل برای پرداخت حقوق معلمان كه باعث دلسردی آنان شده بود بوجود آورد اما این كاروان پیام امید به كار خود ادامه داده و قافله سالارش با اسب و قاطر و یا پیاده در دشتها و كوهها بدون احساس خستگی به بازدید سپید چادرهایی كه اولین و آخرین آرزویش بودند می‌رفت و با وعده دادن به معلمان كه در آینده استخدام خواهید شد. آنان را امیدوار كرده از تعطیلی مدارس پیشگیری می‌نمود.

آموزش و پرورش برای این حركت فرهنگی هیچگونه رغبتی نشان نمی‌داد تا اینكه دكتر كریم فاطمی این انسان فرهنگی و فرهیخته مدیر كل آموزش و پرورش فارس شد و به حمایت بهمن بیگی آمد.

او با دیدن چند مدرسه و اطلاع كامل از سواد دانش‌آموزان و ابتكارات آقای بهمن بیگی ترتیب بازدید سران آموزش و پرورش از مدارس عشایری را داد. وضعیت تحصیلی بسیار بالای عشایر- زادگان و انعكاس آن به تهران نتیجه آن شد كه حقوق معلمان را آموزش و پرورش تقبل نماید و به جرأت می‌توان گفت آن روز بهمن بیگی اولین نفس راحت را كشیده است.

تأسیس دانشسرای عشایری برای تربیت معلم از میان فرزندان ایل با تلاش پی‌گیری بهمن بیگی در اواخر سال 1335 به تصویب رسید و براساس نظر وی قرار شد داوطلبانی از عشایر كه حداقل سواد مكتب‌دارها یا ششم ابتدایی را داشته باشند انتخاب و پس از گذراندن یكسال دوره بدون تعطیل رسماً به عنوان كمك آموزگار استخدام و به میان عشایر رهسپار شوند كه انتخاب و نوع تدریس            بازدید و راهنمایی و كلیه خدمات آن‌ها را بهمن بیگی به عهده گرفت و خود نیز با داشتن مدرك حقوق و آشنایی كامل به 4 زبان زنده دنیا به خاطر هدفی كه داشت به استخدام آموزش و پرورش درآمد.

          بهمن بیگی با اطلاع از جهل و بیسوادی مردم دیگر عشایر كشور به تلاش و تكاپو افتاد تا بتواند مردم محروم ان اقوام را هم به فیض برساند و نتیجه آن شد كه دانشسرای عشایری را به مركز تربیت معلم عشایر كشور تبدیل و با انتخاب افرادی از ایلات و عشایر كشور و كارآموزی یكساله آن‌ها در این مركز استخدام و برای انجام وظیفه به سراسر كشور گسیل دارد. تعداد این معلمان تا انقلاب شكوهمند اسلامی به حدود 10000 نفر از تمام عشایر كشور بود كه به میان ایلات كرد و لر، ترك و تركمن، بلوچ و بختیاری، عرب و بوچاق‌چی و شاهسون رفته با ابتكارات و نوآوری‌های خود تحسین و حیرت همه كارشناسان آموزش و پرورش را برانگیخته و به قول آقای بهمن بیگی از كرانه‌های ارس تا سواحل خلیج از قله‌های برف‌آلود اورامان تا كویرهای سوزان معلمان عشایر افتخار آفریدند. برای اینكه خدمت نظام این معلمان موجب تعطیلی مدارس نشود بهمن بیگی با تماس و مكاتبه مكرر به سران ارتش و نظام وظیفه تقاضا كرد كه معلمان عشایر بجای دو سال خدمت نظام به تدریس در مدارس عشایری اشتغال ورزند كه خوشبختانه مورد تأیید قرار گرفت و از آن تاریخ معلمان عشایری معافیت شغلی پیدا كردند.

          از اقدامات دیگر بهمن بیگی اینست كه چون نیمی از مردم عشایر یعنی زنان بر طبق تعصبات ایلی حق تحصیل نداشتند وی با ابتكار خاصی این سنت مذموم را شكست و تعدادی از دختران سران ایل و حتی دختر دیپلمه خودش را با خواهش برای اینكه راهی برای دیگر دختران عشایر باز شود انتخاب و به دانشسرا فرستاد كه در طی بیست دوره حدود 900 نفر از زنان عشایر بعنوان معلم در تمامی استانهای كشور به كار تدریس مشغول شدند.

2- یكی از بزرگترین افتخارات بهمن بیگی تأسیس دبیرستان عشایری بود كه از 1340 وی طی نامه‌های مكرر به زمامداران وقت از تعداد دانش‌آموزان باسواد مدارس عشایر و استعداد فوق‌العاده و عدم بضاعت مالی آن‌ها كه قادر به ادامه تحصیل نیستند تقاضای كمك و یاری نمود و اجازه خواست كه یكباب دبیرستان شبانه‌روزی تأسیس كند تا فرزندان عشایر كم بضاعت و با استعداد بتوانند ادامه تحصیل دهند. دو سه سالی به این تقاضاها ترتیب اثر داده نشد. بهمن بیگی با دست به دامن شدن به بانك كشاورزی، شیر و خورشید و سازمان برنامه و بودجه و ... دیگر ارگانها موفق شد. خانه‌ای را در شیراز جهت خوابگاه 40 نفر از فرزندان مستعد و بی‌بضاعت عشایر اجاره و آن‌ها را به دبیرستان بفرستد. اما چون دبیرستان و معلمان آن‌ها در سطح بالایی نبودند چندان پیشرفتی نمی‌كردند تا اینكه با دوندگیهای زیاد و كمكهای مردمی در 1346 ساختمان و خوابگاه آن‌ها آماده شد اما از نظر تجهیزات چیزی نداشتند كه بهمن بیگی حتی تخت خواب و پتوی آن‌ها را از ارتش گرفت كه با مشكلات زیاد اولین سری دانش‌آموزان فارغ‌التحصیل شدند و در كنكور دانشگاهها شركت كردند. موفقیت چشم‌گیر و قبولی 98% آن‌ها در دانشگاه موجب شد كه نه‌تنها دبیرستان كار خود را ادامه دهد بلكه تعداد دانش‌آموزان هم سال به سال افزایش یابد و در سالهای بعد تعدادی از دختران عشایر هم در این دبیرستان پذیرفته شده و به ادامه تحصیل پرداختند. این دبیرستان طی دوره 6 سال اول خود حدود 400 دانش‌آموز دختر و پسر تربیت كرد كه 350 نفر آن‌ها در بهترین رشته‌های علمی دانشگاهها پذیرفته شدند كه موجب سربلندی آموزش عشایر كشور شد.

          ناگفته نماند همین دبیرستان بود كه بعد از انقلاب اسلامی و در جنگ تحمیلی بیش از 80 نفر از شكوفه‌های خود را تقدیم اسلام نمود. امروز دانش‌آموزان دبیرستان عشایری در پست‌ها و مسئولیتهای حساس مملكت به كار مشغولند كه بسیاری از آن‌ها مدیر نمونه بوده‌اند.

3- به دنبال موفقیت دبیرستان عشایری با تغییر نظام آموزشی كشور بهمن بیگی موفق شد با تأسیس 12 واحد آموزشی در سطح راهنمایی در سراسر استان بارقه امیدی برای ادامه تحصیل دانش‌آموزان ابتدایی باشد.

4- مدارس راهنمایی عشایر نیاز به مربی و دبیر داشتند كه انتخاب آن‌ها از شهرها كار مشكلی بود بهمن بیگی براساس یك پیش‌بینی قبلی در 1356 اقدام به تأسیس دانشسرای راهنمایی با ظرفیت اولیه 60 نفر نمود كه دانشجویان آن از میان فرزندان عشایر كه موفق به اخذ دیپلم شده بودند انتخاب و پس از طی دوره یكساله در رشته‌های زبان، علوم انسانی، تجربی، ریاضی، حرفه و فن بعنوان دبیر در مدارس راهنمایی عشایر مشغول تدریس شود.

5- تشكیل اردوهای سراسری از معلمان اقوام مختلف در دیگر استانهای كشور به منظور آشنایی معلمان و دانش‌آموزان به علوم و فن‌آوری‌ها و ابتكارات جدید و ابداع روشهای نوین آموزش و آشنایی اقوام مختلف با یكدیگر و نشان دادن روشهایی كه موجب پیشرفت بیشتر شده بود كه در این اردوها برای احترام به آداب و رسوم و سنت‌های اقوام، هر گروه با لباسهای مخصوص خود و سرود و آهنگ خاص آن جامعه ظاهر می‌شدند.

6- مركز آموزش فنی حرفه‌ای دختران عشایر كه در سال 1349 تأسیس شد یكی از ابتكارات بهمن بیگی بود این حركت موجب شد صنایع دستی ایلات و عشایر كه بدست فراموشی سپرده می‌شد و رنگهای جوهری جای رنگیزه‌های طبیعی را می‌گرفت و طرح‌ها و نگاره‌های اصلی از بین می‌رفتند روح تازه‌ای بیابند در این مركز هر ساله تعدادی از دختران عشایر را در یك محیط شبانه‌روزی سالم زیر نظر استادان حرفه‌ای كه از زنان مسن و با تجربه ایل بودند انتخاب كرده انواع صنایع دستی نظیر قالی، گلیم، جاجیم، رنگ‌آمیزی، طراحی و ... را یاد داده و پس از اتمام تحصیل با دادن مبلغی وام آنها را روانه ایل می‌كردند تا با خرید مواد اولیه بكار بافت صنایع دستی بپردازند و زندگی خود را تأمین كنند.

7- آموزش فنی و حرفه‌ای پسران به منظور تأمین احتیاجات عشایر اسكان یافته و تضمین آینده هنرجویان عشایری در سال 1351 بصورت شبانه‌روزی افتتاح گردید. بهمن بیگی كه شخصاً از مدرك‌گرایی بیزار و معتقد بود اگر هنر و تكنیك را بدانیم نیازی به مدرك نداریم و در این مركز رشته‌های نجاری، معماری، برق، اتومكانیك، لوله‌كشی، تراشكاری و جوشكاری دایر و استادن آن‌ها را از میان فرزندان دلسوز عشایر كه به فنون و رموز كار آشنا بودند انتخاب و در طی 5 سال یعنی تا اول انقلاب اسلامی تعداد 500 نفر كارآموز فنی تربیت نمود كه جذب بازار كار شدند.

8- یكی از مشكلات بزرگ مردم عشایر نداشتن موقعیت بهداشتی و درمانی بود كه گاه مادران ایلی بخاطر یك زایمان ساده از بین می‌رفتند و یا عفونت كوچكی موجب مرگ انسانی می‌شد. بهمن بیگی با تلاش پی‌گیری خود و همكاری وزارت بهداری موفق شد هر سال تعدادی از دختران ایلی كه مقطع ابتدایی را تمام كرده بودند به مركز استان آورده و در محیط شبانه‌روزی زیر نظر پزشكان متخصص زنان و مامایی آن‌ها را تربیت و برای درمان به میان عشایر بفرستند كه حقوق این عده از طریق مردم ایل و سرانجام از بهداری تأمین می‌شد.

9- تربیت روستا پزشك و دامپزشك از دیگر ابتكارات بهداشتی بهمن بیگی بود كه دست به دامن دانشگاه شیراز و اداره بهداشت و درمان شده و موفق گردید سالیانه تعدادی از فرزندان ایل را كه در مدارس راهنمایی عشایر تحصیل كرده بودند به شیراز آورده و زیر نظر پزشكان و دندانپزشكان كمكها و فوریتهای اولیه را یاد داده به میان عشایر برگرداند و از مرگ حتمی عده زیادی كه ممكن بود با یك اتفاق كوچك از بین بروند جلوگیری كنند كه تعداد آن‌هاتا سال 1357 بیش از 90 نفر رسیده بود.

10- كتابخانه و كتابخوانی از نظر بهمن بیگی از غذا خوردن واجب‌تر بود وی دائم به معلمان خود توصیه می‌كرد كه كتاب بخوانند و برای اینكه دسترسی به كتاب داشته باشند كه خود و دانش‌آموزان آن‌ها استفاده نمایند با همكاری كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان و سازمان جهانی یونیسف تعداد 7 دستگاه كتابخانه سیار تهیه كرده و به طور دائم در میان عشایر می‌گشتند و كتاب توزیع می‌كردند و ضمناً برای اطلاعات بیشتر آن‌ها از پیشرفت علوم و فنون جدید سینمای سیاری هم گرفته بود كه فیلمهای جالب و آموزنده را در میان عشایر به نمایش می‌گذاشتند.

11- عشایر سیار اجباراً مایحتاج خود را از شهرها تهیه می‌كردند اما این كار دو مشكل بزرگ داشت یكی اینكه اجناس را با قیمت بالایی به مردم عشایر می‌فروختند و دیگر اینكه ایاب و ذهاب و حمل آن‌ها از شهر به ایل مشكلاتی داشت كه بهمن بیگی با همكاری سازمان برنامه و بودجه و استانداری تعداد 15 باب فروشگاه سیار در طوایف مختلف دایر كرد كه وظیفه داشتند مایحتاج اولیه مردم ایل را با قیمت رسمی و دولتی بین چادرها توزیع نمایند.

12- دانش‌آموزان دبیرستان عشایری در چند رشته ورزشی به مقام قهرمانی رسیدند زیرا بهمن بیگی خود ورزشكار و ورزش‌دوست بود. برخلاف آن روزها كه به درس ورزش چندان اهمیت نمی‌دادند نمره این درس را خیلی جدی می‌گرفت و ورزشكاران و قهرمانان را تشویق می‌كرد و همین عامل موجب شد نام دبیرستان عشایری در میادین قهرمانی در رأس و برنده ده‌ها كاپ مقام نخست باشد. این موفقیت‌های ورزشی و كسب مقامات قهرمانی بهمن بیگی را بر آن داشت كه در سال 1351 اقدام به تأسیس استادیوم ورزشی در مساحت بیش از 10 هكتار كه زمین آن را پس از دوندگی‌های زیاد از سازمان منابع ملی گرفته بود، نمود. در این استادیوم زمین‌های فوتبال، هندبال، بسكتبال، میدان سواركاری، دومیدانی و استخر شنا ساخته و شروع به كار كرد.

13- تأسیسات فرهنگی عشایر با ابتكارات جدید و روش‌های ابداعی و با بْرد موفقیت‌آمیز خود علاوه بر داخل كشور روزنامه‌های خارجی را هم تحت تأثیر قرار داد و نتیجه آن شد كه هر ساله از سایر كشورها برای بازدید این موسسات فرهنگی نوین و پیدا كردن رمز موفقیت دانش‌آموزان عشایر در تحصیل درس، هنر، حرفه، ورزش و ... به ایران سفر كنند. سفرهای متعدد سران و مدیران سازمانهای فرهنگی، تحقیقاتی، دانشگاهی، بین‌المللی موجب شد كه آموزش عشایر را یكی از پدیده‌های نوین سوادآموزی در دنیا معرفی و بهمن بیگی را به دریافت جایزه سوادآموزی یونسكو مفتخر نمایند. اما سرفرازی بهمن بیگی به این جایزه نبود بلكه موفقیت صدها دكتر، مهندس، افسر، قاضی، دبیر، استاد، مدیر كل و ... بودند كه اگر آموزش عشایر نبود هیچكدام به این درجه نمی‌رسیدند و بالاتر اینكه بهمن بیگی سر فخر به آسمان می‌سایید كه دانش‌آموزان عشایر كرد و لر و بلوچ و ترك وعرب در كشور در امتحان همگانی كشوری مقام اول را كسب كرده‌اند.

          بهمن بیگی پس از 30 سال تلاش و كوشش و گشودن راهی برای جوانان آینده عشایر قبل از پیروزی انقلاب به افتخار بازنشستگی نائل شد و به كار نوشتن پرداخت چهار عنوان كتاب او «بخارای من ایل من» «اگر قره‌قاج نبود» «به اجاقت قسم» و «عرف و عادت در عشایر فارس» كه به چاپهای متعدد رسیده‌اند بی‌گمان از شاهكارهای زبان فارسی و نوآوری‌های فرهنگ اجتماعی و روشهای مهم تعلیم و تربیت می‌باشند كه امروز برخی از مطالب آنها در دانشگاهها و كتابهای درسی دبیرستانها تدریس می‌شوند.

          در سال 1358 زنده‌یاد شهید رجایی و مرحوم سیدكاظم موسوی پس از بازدید از مدارس و دبیرستان عشایری فرمودند: «اگر در این كشور یك قدم مثبت برداشته شده همین آموزش عشایر است.»

          اما آنچه از بهمن بیگی باقیمانده نسلی موفق و پاگرفته از میان مردم محروم و مظلوم عشایر كشور و از مكتبی است كه خود بنیان‌گزار و مبتكر آن بوده و بدون شك از خدمتگزاران واقعی این مملكت هستند و فردای روشنی در انتظارشان خواهد بود.

          جا دارد برای شناخت این انسان فداكار و از خود گذشته و این چهره‌ی جاودانه از مردم ایلات و عشایر یعنی مردمی كه اولین و شاید آخرین بارقه امیدشان آموزش عشایر بود، اطلاعات بیشتر كسب شود.

 منبع : http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=934&articleID=305626

 

 

 

 

ملاقات جناب آقای خاتمی رئیس جمهور پیشین با محمد بهمن بیگی اسفند ۱۳۸۷ شیراز

 

 

 

 

 

معرفی کتاب های زنده یاد محمد بهمن بیگی که بعضی از آن ها  از چاپ بیستم هم گذشته اند.

 

نام کتاب : بخارای من ایل من

مشخصات کتاب    تعداد صفحه:   

نشر: نوید شیراز   

شابک:   0234798909

قطع کتاب: رقعی

قیمت پشت جلد:      ریال

 

 

نام کتاب : اگر قره قاچ نبود

مشخصات کتاب    تعداد صفحه:   

نشر: نوید شیراز   

شابک:   0234798909

قطع کتاب: رقعی

قیمت پشت جلد:      ریال

 

 

نام کتاب: به اجاقت قسم ... (خاطرات آموزشی)
پدیدآورنده: محمدبهمن بیگی
ناشر: نوید شیراز - 06 بهمن، 1386
قیمت:  27500 ریال

 

 

نام کتاب : طلای شهامت  

مشخصات کتابتعداد صفحه: 208

نشر: نوید شیراز (12 خرداد، 1388)

شابک: 964-358-533-6

قطع کتاب: رقعی

وزن: 550 گرم

قیمت پشت جلد: ۲۲۰۰۰ ریال

 

 

نام کتاب: عرف و عادت در عشایر
ناشر: نوید شیراز
قیمت:  ۱۴۵۰۰ ریال

 

 

 

 

 

کتاب های منتشر شده راجع به آقای بهمن بیگی و عملکرد ایشان

 

پژوهش و نگارش: امرالله يوسفي/ ناشر: تخت‌جمشيد/ نوبت چاپ: چهارم 1386/ قيمت: 1500 تومان

 

 

 

 

محمد بهمن بیگی

چند روز پیش برای گفتگو و مصاحبه با محمد بهمن بیگی جهت چاپ در نشریه فراسو به دیدار ایشان رفتیم دیداری که به همت یک از معلمان بازنشسته عشایری و به همراهی دوتن از دوستان در منزل ایشان واقع در شیراز تدارک دیده شد. از چند هفته قبل از این دیدار من خود را سرگرم مطالعه و دوباره خوانی تمامی کتب ، مقالات، گفتگوها و حتی سخنرانی های ایشان کرده بودم. همه اینها تاثیر خود را بر ذهن و جان من گذاشته بود و از مطالعه آثار و گفتگوهای ایشان به وجد می آمدم و لذت می بردم اما روز دیدار و گفتگو چیز دیگری بود. چیزی فرای همه خواندن ها و شنیدن ها. آن روز و در آن دیدار فهمیدم که بهمن بیگی یک شبه و همینطوری بهمن بیگی نشد بل هوش ، درایت ، معرفت ، صراحت ، بلاغت و شخصیت کاریزمای ایشان به علاوه ماه ها و سال ها تحمل سختی ها و سفرها و جدیت ها باعث ظهور بهمن بیگی امروزی و معرفی ایشان به جامعه ایران شد.

بهمن بیگی روزهای سالخوردگی و کهولت را در کنار همسر و همراهی صمیمی و متواضع ونیکوخصال می گذراند با این حال هوش و حافظه قوی و مثال زدنی ایشان در سن ۸۸ سالگی مرا به تحسین و تعجب و ارادت صدچندان واداشت به طوری که این دیدار و گفتگو یکی از روزهای به یادماندنی و موثر و شیرین و فراموش ناشدنی زندگی ام خواهد بود. با ایشان در طول دوساعتی که آنجا بودیم از خیلی چیزها پرسیدیم که حاصل این گفتگوی اختصاصی و گزارش آن را در پرونده ای ویژه به همراه یادداشت هایی از طرف جمعی از دوستان، معلمان،نویسندگان و همکاران عشایری ایشان در شماره بعدی فراسو خواهیم آورد

نوشته شده توسط ایمان محمودی دانشجوی کارشناس حقوق

منبع:  http://www.mamasani55.blogfa.com/post-8.aspx

 

 

 

 

 

مقایسه چندسال قبل و مدتی قبل از فوت ایشان

منبع عکس : http://berlian.blogfa.com/

 

 

 

 

با گوشه هایی از آثارش آشنا شویم

در بویراحمد

 سال های بسیار در این گیر و دار بودم که کجا زندگی کنم . کودکی را در ایل و جوانی را در شهر به سر آورده بودم . به هر دو محیط دل بسته بودم .به گیاهی می ماندم که ریشه اش در ایل و ساقه اش در شهر بود .از یکی غذا واز دیگری هوا می خواست ...در جستجوی شغلی بودم که کوه و بیابان را به شهر و خیابان بپیوندد. آموزش عشایر همان بود که می خواستم .

... در میان ایلات به ایل بویر احمد علاقه خاصی داشتم . همین که آسمانم تیره می شد و قلبم می گرفت پیش از هر جا به سوی بویر احمد می شتافتم .من با این علائق به بویراحمد می رفتم . می رفتم تا کودکان و نوجوانانش را با سواد کنم . می رفتم تا شجاعت را با فضیلت و شمشیر را با قلم آشنا سازم و به جرأت های چشم بسته بصیرت و آگاهی دهم .

برای آنکه مدرسه ها به گوهر شجاعت بچه ها لطمه ای نزند به آموزگاران سپرده بودم که از نظم متداول و قبرستانی کلاس ها چشم بپوشند . از هرگونه توبیخ و ملامت کودکان بپرهیزند .بی پروا و آزادشان بگذارند .و از فرزندان آزادگان وطن ، غلامک های حلقه بگوش نسازند .برآستر چادرها و دیوارهای سنگ چین مدارس این عبارت نوشته بود : " طلای شهامت را با سیم سواد مبادله نکنیم ."

 

نمونه ای از مدارس عشایری در بویر احمد  ( عکس از  حسن غفاری )

 ...پس از دیدار از دبستان های حوزه تل خسرو به جلگه دل انگیز دشت روم رسیدم . دشت روم یکی از ییلاق های طایفه " کی گیوی " بود .طایفه ای که یک تنه بیش از همه طوایف ، مردان رشید زاده وپرورده بود .طایفه ای که صادرات عمده اش یاغی رشید و قهرمان بود .دبستان های کی گیوی نیز از شجاعت قهرمان هایشان چیزی کم نداشتند .در همه جا استعداد ها و پیشرفت ها کم نظیر بود.حال و هوای خردسالان حیرت انگیز بود .بچه ها برای امتحان بی تاب بودند . منتظر نوبت نمی شدند .با دهان شوخ ، زبان شیرین ، تن ورزیده ، چهره شکوفان ، دست پر اطمینان ، پای استوار کنار تخته می ایستادند و با صدای بلند و دور از بیم و هراس پرسش های دشوار می خواستند . هر کلمه ای که برای نوشتن می گفتم ، می گفتند آسان است . هر رقمی را که برای حساب می دادم می گفتند کم است .

به کودک خردسالی ارقامی دادم تا جمع کند . گفت تفریق می خواهم . اندکی درنگ کردم تا جمعش را عمل کند .به تخته سیاه چسبید و فریاد کشید : " تا تفریقم نگی تکون نیخرم . " ( تا تفریق نگویی تکان نمی خورم .)

... شب در کنار اجاق چادر خوابیدم . مدتی از خوابم نگذشته بود که با رگبار گلوله بیدار شدم . وحشت کردم . هنوز آتش جنگ در گوشه و کنار روشن بود . ولی صاحب خانه بی درنگ آسوده ام کرد و گفت : شبیخونی در کار نیست . زن همسایه می زاید. به شیطان و جن و آل تیر اندازی می کنند .

به نقل از:

منبع: http://zandigh.blogfa.com/8603.aspx

 

 

 

  بخشي از كتاب:

                                             اگر قره‌قاج نبود

اگر پيچ و خم‌هاي رودخانه‌ي قره‌قاج، آنجا كه به نخلستان «مَكو» مي‌رسد آن همه دل‌انگيز نبود؛

اگر بيشه‌ها و دشت‌هاي پيرامونش آن همه درّاج و آهو نداشت؛

اگر پر و بال دراج‌هايش آن همه رنگين و چشم آهوهايش آن همه سياه نبود، روز و روزگار من غير از اين بود!

اگر اين اگرها نبود، من آدمي ديگر و در عالمي ديگر بودم!

گوشه‌اي از سرگذشتم را بشنويد. مي‌كوشم سال‌ و ماهي دراز را لاي عباراتي كوتاه بپيچم:

در ايل بودم. از غوغاي شهرها گريخته به دامن كوه و بيابان آويخته بودم، ولي بيش از پنج سال، تاب و طاقتِ اقامت در بهشت را نداشتم. باز هواي سفر به سرم زد و فرار را بر قرار اختيار كردم.

زندگي من مجموعه‌اي از اين فرارها و قرارهاست. من از فرارهايم خشنودترم و بر اين باورم كه گهگاه فرار بيش از قرار، دليري و شهامت مي‌خواهد. هنگامي كه ستم‌ها چنگ و دندان نشان مي‌دهند و توان رويارويي نيست راهي جز اين نمي‌ماند.

دروازه‌هاي شهرها بر رويم بسته بود. از زندگي در شهرهاي ايران خاطره‌هاي تلخ داشتم. به خيال فرنگ افتادم. اروپا و آمريكا چشمك مي‌زدند. چادر اقامتگاهم پر از كتاب بود. كتاب‌هايم خاموش نبودند. وسوسه مي‌كردند. قصدم اين بود كه مانند بسياري از فراري‌ها و ايران گريزها بروم و بمانم و بقيه‌ي عمر را در گوشه‌هاي دنج دنيا به سر بَرَم. شرقي ساده‌لوحي بودم. خوشبختي را در غرب فريبنده جُست و جو مي‌كردم.

بهانه‌اي به دستم آمد و بار سفر را بستم. كسانم ناراضي بودند ولي عهد و وفاي من هم حدّي داشت. خداحافظي‌ها دشوار بود و يكي از آن‌ها از همه دشوارتر. چاره‌اي جز آن نداشتم كه از خواهرم خداحافظي كنم. قشلاق او در ساحل رود قره‌قاج بود. بيش از شش فرسنگ فاصله داشت، فاصله‌اي پر از كوه و كُتل و رود و جنگل كه جز با اسب پيمودني نبود.

هنگامي كه در يك بامداد سرد، تفنگم را به دوش گرفتم و پا به ركاب گذاشتم يكي از خويشانم كه ادعاي هواشناسي داشت گفت: «آفتاب صبح، ابرها را سوخت. باد شمال مي‌وزد. هوا باراني است».

پروا نكردم و به راه افتادم. سه چهار فرسنگي بيش نرفته بودم كه بادي عنان گسيخته از گَرد راه رسيد و با توده‌ي سياهي از ابرها دنيا را تيره و تار كرد. نم‌نم باران آغاز شد. رعدهاي دوردست نزديك شدند. سر و صدا به هوا خاست. رگبارهاي سهمگين، آسمان را به زمين دوخت.

ابرهاي گرمسيري بي‌رحمند. رحمتشان سراسر زحمت است. هفته‌ها و حتي ماه‌ها مي‌آيند و نمي‌بارند و آنگاه همه با هم دست به يكي مي‌شوند و به جاي باران، سيل و طوفان به ارمغان مي‌آورند.

كلاه نمدي دو گوشم را به دستمال جيبم پيچيدم. تفنگم را حمايل كردم و اسب را به تاخت واداشتم، بدين اميد كه پيش از رسيدن سيل از گذرگاه رودخانه بگذرم. ولي موقعي كه بر لب رود رسيدم رنگ آب برگشته بود. از گذرگاه زلال و شفّاف خبري نبود.

راه بازگشت نداشتم. چادر خواهرم به ساحل نزديك بود. امواج خروشان سيل هنوز نرسيده بودند. دل به دريا زدم و اسب را به پيش راندم. ليكن او هُشيارتر از من بود. بوي خطر را بهتر از من مي‌شنيد. غريزه‌اش بيش از عقل من كار مي‌كرد. خواست از فرمانم سربپيچد. پاشنه‌هايم را به پهلويش فشردم. دستم به تازيانه رفت. شيهه‌اي كشيد كه شيهه‌ي اضطراب بود. با ترديد و دودلي پا به درون آب گذاشت. گامي چند برنداشته بود كه آب از ركاب گذشت و به تنگ زين رسيد. هنوز به نيمه‌ي راه نرسيده بود كه دست و پايش از بستر رودخانه جدا شد. يَله كرد، به شنا افتاد و با نيروي موج‌ها گلاويز گشت. پاها را از ركاب بيرون كشيدم. به قاش زين چسبيدم و با هر دو دست بر يال انبوه اسب چنگ زدم. دنيا دور سرم مي‌چرخيد.

عنان را رها كردم و اختيار را به اسب سپردم. او در كار خود داناتر و تواناتر از من بود. مسير عاديِ گذرگاه را ترك گفت و در سراشيب جريان آب به شنا پرداخت.

تقلّا مي‌كرد. نفس مي‌زد. جز سر و كله‌اش تمام بدنش در آب فرو رفته بود. چشم بر ساحل روبه‌رو دوخته بود و پيش مي‌رفت. شلّاق باران فرو مي‌كوفت. آسماني بالاي سر و زميني زير پا نداشت و من جز خدا و جز او يار و ياوري نداشتم.

اسب نازنين سمندم سينه سپر كرده بود. پيش مي‌رفت و لحظه‌اي از تلاش باز نمي‌ايستاد. يكي دو بار انديشيدم كه از او جدا شوم و بارش را سبك‌ كنم. ليكن قدرت شنا در خود نمي‌ديدم. لحظات به كُنديِ ماه و سال مي‌گذشتند. اصلاً نمي‌گذشتند.

خسته و نااميد و ناتوان بودم كه ناگهان شاخه‌ي درختي به چشمم خورد. نشانه‌ي ساحل بود. بيرق نجات بود. همين كه به نزديك درخت رسيديم، خواستم از شاخه‌هاي آن بياويزم ولي اسب فاصله گرفت و مجالم نداد. او نيز از ديدن درخت، نيروي تازه‌اي گرفته بود. بر تقلّايش افزود و چيزي نگذشت كه سُمّ و ستونش بر زمينِ بسترِ رود استوار شد. چند قدمي پيش رفت، از آب بيرون جَست و تا زانو در گِل، زير درخت تنومند بيدي ايستاد.

پياده شدم. پيشاني‌اش را بوسيدم و خدا را شكر گفتم. اسب هم شيهه‌اي كشيد. بي‌شك شيهه‌ي نيايش بود.

ساعتي بعد در چادر خواهرم بودم. سر تا پا خيس بودم. از يقه‌ام و آستين‌هايم جوي آب روان بود.

چادرها را به زحمت سر پا نگاه داشته بودند. طناب‌هاي سُست را سفت مي‌كردند. ميخ‌هاي از جا كنده را از نو بر زمين مي‌كوفتند. ميخ‌ها را با بوته‌هاي پُرشاخ و برگ خار مي‌پوشاندند و بر سر هر بوته، سنگي درشت مي‌نهادند. ديرك‌هاي كج و كوله را بر قلّاب‌هاي چوبي، راست و استوار مي‌كردند.

چادر نشيمن خواهر گرم نبود. هيزم‌ها همه تر بودند. آتش در آن‌ها نمي‌گرفت. دود، همه جا را گرفته بود. با چندين ملافه و چادرشب خودم را خشك كردم و لباس‌هاي زير و روي عاريتي از اين و آن گرفتم.

اسبم كوفته و خسته بود. زين و برگش را بر زمين نهادند. جُل آسترگرفته‌اي بر تنش كردند. نمدي بر دوشش انداختند و در يكي از چادرهاي كوچك كه مخصوص مهمان‌هاي عزيز بود جايش دادند. تيمار او واجب‌تر از نوازش خود من بود.

چندين شبانه‌روز در چادر خواهرم ماندم تا سيل فرو نشيند، ولي قره‌قاج آرام نمي‌گرفت و حق داشت كه آرام نگيرد.

قره‌قاج رودخانه‌ي عزيز و مهرباني بود. زمزمه‌ي آب‌هايش مثل لالايي مادرها بود. ريگ‌هاي رنگارنگ و بلورين ساحلش اسباب‌بازي كودكان ايل بود. بيشه‌هاي خطاپوش و جنگل‌هاي رازدارش پناهگاه امن نوجوانان ايل بود. درخت‌هاي پُر سايه‌اش مايه‌ي آسايش تن و جان پيران ايل بود.

قرن‌هاي بي‌شمار بود كه قره‌قاج مردم تشنه‌ي ايل را سيراب مي‌كرد و براي همسايگان آنان باغ‌ها و بُستان‌هاي پُرنعمت فراهم مي‌ساخت ولي هيچ‌گاه از هيچ كس خير و بركتي نمي‌ديد. قره‌قاج از سرچشمه‌اش در ارتفاعات دوردست «بُن‌رود» تا سواحل خليج فارس حتي يك پل نداشت، يك سد نداشت، يك آبراه نداشت و اين چنين بود كه گهگاه به خشم مي‌آمد، سيل‌هاي عظيم به راه مي‌انداخت، گَله‌هاي گوسفندان را مي‌بُرد، شترها را با بارشان مي‌غلتاند، جنگل‌ها را در هم مي‌كوبيد، خانه‌ها را خراب مي‌كرد و درخت‌ها را از ريشه مي‌كند.

سرانجام آب سيل فرو نشست و به من اجازه‌ي بازگشت به چادرهاي پدر و مادرم داد. اصرار و پافشاري آنان كه تنهايشان نگذارم سودي نداد. هفته‌اي بيش نماندم. شتاب داشتم. اسبابم را بر قاطري بستم و به سوي شهرك «خُنج» روان شدم تا اتومبيلي دست و پا كنم و به شهر لار برسم.

از اشك‌ها و آه‌هاي دقايق بدرود چيزي نمي‌گويم. هر كه را و هر چه را كه دوست مي‌داشتم بر جاي نهادم و حركت كردم. ماشين سواري كمياب بود. در خُنج به آشنايي برخورد كردم. معلوم شد كه فقط براي خودم جا دارد. وسايل و اسبابم را به آشناي ديگر سپردم كه با كاميون به لار بياورد.

در شهر لار دو روز چشم به راه كاميون ماندم. اثري نشد. روز سوم خبر آوردند كه راهزنان در گردنه‌ي معروف «وِرا» كاميون را زده‌اند و دار و ندار مرا نيز به يغما برده‌اند.

آغاز سختي بود. در ميان وسايل سفرم از همه گران‌بهاتر قاليچه‌اي بود كه براي روز مبادا همراه مي‌بردم، قاليچه‌اي بي‌بي‌باف و ظريف و نقش و نگار «كلّه اسبي». زمينه‌اش ليمويي بود. گُل و بتّه‌هاي فراوان و تصاوير خيالي قشنگ داشت. رنگش از گياهان كوهسار و پشم و بندش ريسيده‌ي انگشتان باريك دختران چوپان بود.

دو دل ماندم كه باز گردم و يا به سفر ادامه دهم. به سفر ادامه دادم و با خود گفتم: «در كشوري كه رودش آنچنان و راهش اينچنين است نمي‌توان ماند».

***

به تهران آمدم. مقدمات كار را فوري و برقي انجام دادم و باز بار و بنديل سفر را بستم و بر بال يكي از پرندگان غول پيكر، زمين ايران و سپس هوا و آسمانش را پشت سر نهادم.

جايم كنار پنجره بود. بيرون را مي‌نگريستم. ابرهاي سفيد زير پايم بودند و من پيوسته به ياد ابرهاي سياه قشلاقم بودم، ابرهاي سياه و سركش.

نخستين درنگم در شهر هامبورگ آلمان بود. آلمان را دوست داشتم. هم‌دستِ ديرين كشورم و ايلم بود. دشمن قسم‌خورده‌ي دشمنان وطنم بود. با زبان آلماني آشنايي داشتم. به موسيقيِ جان‌پرورش عشق مي‌ورزيدم. در ايل هم كه بودم از طريق راديو و گرامافون با مشاهير بزرگ اين سرزمين هنرخيز سر و كار داشتم.

همين كه در هتلي جاي گرفتم و خستگي‌ها را از تن و جان زدودم به سراغ ديدني‌هاي شهر رفتم. در ميان آن‌ها رودخانه‌ي «اِلْب»، پل‌هايش، قايق‌هايش و بيش از همه تونل قشنگش مفتون و شيفته‌ام كرد.

نامه‌اي به يكي از دوستانم نوشتم و درباره‌ي اِلب دادِ سخن دادم:

«اِلب همه چيز دارد. پل‌هاي فراوان و گوناگون دارد. پل‌هاي كوچك و بزرگ، پل‌هاي معلّق، پل‌هاي متحرّك، پل‌هاي چوبي و سنگي، پل‌هاي راست و خميده و اما قره‌قاج خودمان!»

اروپاي كهن را بر بال پرنده‌اي ديگر ترك گفتم و به سوي آمريكاي جوان روان شدم. چادرنشينِ بيابان‌گردي بر بزرگ‌ترين كانون علمي، صنعتي و تجاري جهان قدم نهاد!

نيويورك با آسمان‌خراش‌ها و زرق و برق افسانه‌اي خود ظواهر تمدّن آلمان را از يادم برد و رودخانه «هودسُن» با تونل بزرگ‌تر، روشن‌تر و مجهز‌ترش تونل اِلْب را به دست فراموشي سپرد.

اميد و نشاط آغوش گشوده بود. بر ساحل اين رود به تماشاي كشتي‌ها و قايق‌هاي بادبان برافراشته‌اش پرداختم و در يكي از آن‌ها به تفرّج‌گاه خرّمي رفتم و باز به ياد امواج خروشان قره‌قاج افتادم.

ديدارم از نيويورك پايان يافت و با قطار سريع السير عازم پايتخت آمريكا شدم. اتاق‌هاي نشيمن و سالن‌هاي پذيرايي قطار با هتل‌هاي چهارستاره‌ي جهان برابر بود. سراسرِ راه پر از شور و حال زندگي بود. همه جا نور و سرور مي‌درخشيد. عمارت‌هاي سر به فلك كشيده، كارخانه‌هاي عظيم، بزرگ‌راه‌هاي پرآمد و رفت چشم هر بيننده‌اي را خيره مي‌كرد؛ به خصوص چشم مرا كه از آن سرِ دنيا آمده بودم و يكي دو ماه پيش در جاده‌اي خاكي و ناهموار از شهرك خُنج به شهر لار رفته بودم و در فاصله‌ي طولاني اين دو آباديِِ نيمه‌ويران جز بيابان‌هاي برهوت، كوه‌هاي خشك، قهوه‌خانه‌هاي آلوده و برج‌هاي فرسوده‌ي ژاندارمري چيزي نديده، اسباب سفرم را نيز به راهزنان سپرده بودم.

به واشنگتن رسيدم و مدتي دراز در اين شهر ماندم، با اين انديشه كه طرح نو دراندازم و به آينده‌ي خود سر و سامان دهم. خاطرم از خرجي چندين ماه آسوده بود. در خيال شغل و در فكر ادامه‌ي تحصيل بودم. هنوز جوان بودم. به كوشش و استعداد خود اطمينان داشتم.

در طبقه‌ي بالاي يك آپارتمان بلند، اتاقي مجهّز داشتم. در كنار ملايك بودم. اتاقم تلويزيون داشت، در زماني كه اروپا نداشت. شور  و شوقم روز افزون بود. به تماشاخانه‌ها و كُنسرت‌هاي مشهور مي‌رفتم و تشنگي چندين ساله‌ام را فرو مي‌نشاندم. بر صندلي‌هاي مخمل‌پوش، روبه‌روي نيم‌دايره‌هاي مملو از هنرمندان زبردست مي‌نشستم و جانم را با هنرنمايي‌ها و نغمات دلاويزشان تازه مي‌كردم. به موزه‌ها مي‌رفتم. به ديدار بناهاي يادبود مي‌رفتم. مطالعه مي‌كردم. به كتابخانه‌ي كنگره راه يافتم، كتابخانه‌اي كه اگر ميليون‌ها كتابش را پهلوي هم مي‌چيدند بيش از بيست فرسنگ راه را مي‌گرفت. به تماشاي مسابقه‌هاي اسب دواني مي‌رفتم. اسب شناس بودم. در شرط‌بندي‌ها برنده مي‌شدم.

واشنگتن فقط يك پايتخت نبود. باغستان خرّم و بزرگي بود. در هر گوشه‌ي شهر باغي دلگشا چشم‌ها را مي‌گشود و چمن‌زاري تر و تازه روح و روان را آسايش و آرامش مي‌بخشيد. در اين شهر بود كه معماري يونان قديم با تمدن جهان جديد در هم آميخته بود. در اين شهر بود كه طبيعت و صنعت با هم آشتي كرده بودند.

واشنگتن، زيبايي افسانه‌اي خود را بيش از هر چيز مديون رودخانه‌ي «پوتوماك» بود. پوتوماك رودي بود كه با سخاوت و گشاده‌دستي از ميان اين شهر مي‌گذشت و صدها پارك و باغ و چمن به وجود مي‌آورد.

بهار واشنگتن فرا رسيد. از زيباترين بهارهاي دنيا بود. جشن باشكوه «شكوفه‌ي گيلاس» اين شهر در ساحل سرسبز رودخانه‌ي پوتوماك آنچنان شيفته‌ام كرد كه ادبيّاتم گل كرد و شعر گفتم. شعرم وزن و قافيه نداشت:

«من زمين را بيش از آسمان و گل‌ها را بيش از ستاره‌ها دوست مي‌دارم. آسمان خدا زيباست ولي زمين خودمان زيباتر است، منظومه‌ي شمسي بايد بر خود ببالد كه سياره‌اي به زيبايي زمين دارد، خورشيد و همه‌ي اعوان و انصارش بايد شادمان باشند كه در سير و سياحت كيهاني خود همسفري به طنازي و زيبايي زمين دارند، زمين طناز، زمينِ رنگين پوش با جنگل‌هاي سبز، كوه‌هاي سفيد و درياهاي آبي.

من سراسر زمين را گشته‌ام و از اين جا خوش‌تر جايي نيافته‌ام. من در همين جا مي‌مانم».

* * *

خيال‌بافي‌ها و غزل‌سرايي‌هاي من عمر درازي نداشت. عقل مصلحت انديشم بي‌كار نمي‌نشست. حساب و كتابم در دستش بود. با دو چشم باز به آينده مي‌نگريست. به امروز دل نمي‌بست. از فردا وحشت داشت. هشدارم مي‌داد. به وقت گذراني‌هاي بيهوده‌ام مي‌تاخت. زباني گزنده و موعظه‌گر داشت.

چاره‌اي جز آن نماند كه در فكر ادامه‌ي تحصيل باشم و در جست و جوي شغلي برآيم. براي يكي تأييد و ترجمه‌ي تصديقم از دانشگاه تهران ضروري بود و براي ديگر به تقويت زبانم نياز داشتم. انگليسي من دست و پا شكسته بود. به درد كارهاي حسابي نمي‌خورد. راه درازي در پيش داشتم. معلم گرفتم ولي حافظه‌ام حافظه‌ي نيرومند سابق نبود. سن و سالم بالا رفته بود. سال‌هاي بسيار به گردش كوه و صحرا خو گرفته بودم. حوصله‌ي طلبگي نداشتم. شاگرد سازگاري نبودم. معلم را عوض كردم. به يك كانون فرهنگي رفتم. سود زيادي نداشت. من عاشق كتاب بودم، ولي نه كتاب لغت و دستور زبان!

هفته‌ها و ماه‌ها در پي يكديگر سپري مي‌شدند. از تأييد و ترجمه‌ي تصديقم خبري نمي‌رسيد. در كار انگليسي هم به نتايج فوري و دلخواه نمي‌رسيدم. شتاب مي‌كردم. مي‌كوشيدم، ولي راهم دشوارتر از آن بود كه مي‌پنداشتم.

كم‌كم خسته شدم. آتش شور و شوقم به سردي گراييد. شك و نااميدي مثل دو دشمن نامريي در كمينم بودند و روزگار گذشته‌ام دستاويزي يافت كه با خاطره‌هاي شيرين خود، سر از خواب گران بردارد و با يك بيماري قديمي كه من آن را بيماري ايل ناميده‌ام دست به گريبانم كند. اين بيماري از جنس بيماري‌هاي ديگر نبود. درد نداشت ولي از همه‌ي دردها سنگين‌تر بود.

من از تحوّلات روحي خود بي‌خبر نبودم و مي‌دانستم كه در گوشه‌اي از زواياي هستي پيچيده‌ام هسته‌ي كوچك اين بيماري نهفته است، ليكن گمان نمي‌كردم كه بتواند به اين زودي زنجير بگسلد و نيرو بگيرد.

خسته مي‌شدم. در مي‌ماندم. احساس تنهايي و بي‌كسي مي‌كردم. ياد يار و ديار آزارم مي‌داد. خيابان‌هاي دراز را به اميد نگاهي آشنا و سلامي گرم زير پا مي‌گذاشتم. ولي هم‌نفس و هم‌كلامي نمي‌ديدم.

من اهل گفت و شنود بودم. طنزها و شوخي‌هايم درايل خريدار داشت. كسانم و دوستانم چشم از دهانم برنمي‌داشتند ولي در طول اين خيابان‌هاي طويل يك گوش شنوا نمي‌يافتم.

مشتري بي‌تاب و مشتاق ويترينِ نامه‌ها شده بودم. نامه‌هايي را كه از وطن و از ايل مي‌آمد ده‌ بار مي‌خواندم. بعضي از آن‌ها را بر ديده مي‌گذاشتم و مي‌بوسيدم. دور و برم را آيينه گرفته بود. به ريخت و قيافه‌ام مي‌نگريستم. خيره مي‌شدم و از پيري زودرس خود به حيرت مي‌افتادم. چين و چروك‌هاي پيشاني‌ام را مي‌شمردم.

آدميزاد، آن هم از نوع ايلي و چادرنشين بيش از همه‌ي احتياجات مادّي و جسمي نيازمند محبت است. براي انسان عشايري يك جو محبت در سيه‌چادري كوچك عزيزتر از همه‌ي ناز و نعمت‌هاي قصرها و شُكوه و جلال آسمان خراش‌هاست. ايلياتي مي‌تواند از برج‌هاي بلند و باروهاي استوار بگريزد ولي به آساني اسير پاي دربند محبت مي‌شود و من از اين سرچشمه‌ي زلال و روشن دور افتاده بودم.

در پي چاره‌ برآمدم. دفتر و كتاب را بستم. رياضت و قناعت را فراموش كردم و بار ديگر به سرگرمي‌ها وشادكامي‌ها روي آوردم. ليكن هيچ يك از آن‌ها جاذبه‌ي پيشين را نداشت. در ميان كنسرت‌ها پيوسته به ياد ساحل دل‌انگيز قره‌قاج بودم، آنجا كه آن بانوي افسون‌كارِ ساربان، آهنگ پرشور «چاه زال» را مي‌خواند:

از كوه به صحرا آمدم،

آهو در صحرا نبود،

در صحراي بي‌آهو،

چگونه به سر برم؟

هنگام تماشاي اُپراها و باله‌ها، خاطره‌ي آن دخترك رمه‌بان، آتش به جانم مي‌زد. آن دخترك بلند بالا كه پيرامون آتش جشن عروسي چرخ مي‌زد و بر دو گونه‌اش دو گل صورتي «ميمند» شكفته بود:

دختر دو چشمت جان مي‌ستاند

دختر دو ابرويت خون مي‌فشاند

من تنها با چهار دشمن

چگونه جان به در برم.

مسافت‌هاي دور را مي‌پيمودم و به سراغ ميدان‌هاي اسب‌دواني مي‌رفتم، ليكن هميشه به ياد اسب خودم، همان سمند شناگري بودم كه درهنگامه‌ي سيل و طوفان قايق نجاتم بود.

هيجان جان و تنم اوج مي‌گرفت. رنج شب‌هايم بيش از روزها بود. خواب از چشمانم گريخته بود و دژخيم‌ها بهتر از هر كسي مي‌دانند كه بي‌خوابي چه شكنجه‌ي پرزوري است. تا صبح چشم بر هم نمي‌گذاشتم. بر بسترهاي نرم و راحت مثل اين بود كه روي بوته‌ي خار و سنگ خارا مي‌غلتم. اتاق روشنم از هر غاري سياه‌تر و تيره‌تر بود. هوايش نمناك و خفه بود. پنجره‌ها را مي‌گشودم. غوغاي عبور و مرور عذابم مي‌داد و مرا به ياد شب‌هايي مي‌انداخت كه سر بر بالش ننهاده به خواب مي‌رفتم و مادرم براي آن كه آسوده بخوابم بچه‌ها را ساكت مي‌كرد و حتي اسب‌ها را از شيهه باز مي‌داشت.

كار اضطراب و تشويشم به جايي كشيد كه با سفارش اين و آن به خدمت پزشكي رفتم و او مرا در بيمارستان معروفي بستري كرد. بيش از يك هفته در بيمارستان ماندم. از درد احبّا به دامن اطبّا پناه بردم. گرفتاري من دروني بود. پزشكان، بيرونم را جست و جو مي‌كردند و چون عيبي نيافتند لوزه‌ي ورم كرده‌ام را در آوردند.

درمان دردهاي عاطفي به سهولت امراض جسماني نيست. علاج دل‌دردها آسان است، دردِ دل‌ها را نمي‌توان چاره كرد.

دستورها و داروهاي آرام‌بخش پزشكان و روانكاوان بي‌اثر نبود، ولي نتيجه‌ي چنداني هم نداشت. بهبودي اندكي يافتم و به اقامتگاهم بازگشتم. هزينه‌هاي هنگفت پزشكان و بيمارستان كم از غارت راه لارستان نبود.

چند روزي به استراحت پرداختم. ترجمه‌ي تصديق دانشگاهي رسيد. براي اشتغالم وعده‌هاي اميدبخش داشتم و داشتم سلامت خويش را باز مي‌يافتم و بار ديگر به خيال ادامه‌ي تحصيل مي‌افتادم كه انبوه نامه‌هاي كسان و دوستان ايلي فتنه‌ي تازه‌اي به پا كرد.

ايل در بهاري پُررونق از قشلاق به سوي ييلاق حركت مي‌كرد و داشت از نزديكي شيراز مي‌گذشت. عزيزانم فرصتي يافته بودند كه به شهر بيايند و برايم نامه بفرستند. همه‌شان كس و كار دور افتاده و از خانه‌گريخته‌ي خود را به بازگشت دعوت مي‌كردند. نامه‌هاشان پُر از عطر بابونه‌هاي «قره‌قاج»، نعناهاي «سبزْكوه» و جاشيرهاي «سميرم» بود. از اسب‌ها، تاخت و تازها، از قوچ‌هاي «دِنا»، از كبك‌هاي «كَمانه»، از دُرّاج‌هاي «جنگجو» و آهوهاي «چاه‌مارو» سخن مي‌گفتند. از جشن‌ها و عروسي‌ها حرف مي‌زدند.

مردمي شاد و شوخ بودند. دستبرد راهزنان لارستان را از ياد نبرده بودند. در يكي از نامه‌ها از جانب مادرم نوشته بودند كه در روز پشم چيني گوسفندان، سفيدترين و نرم‌ترين پشم‌ها را دست‌چين كرده است تا قاليچه‌ي ديگري برايم ببافد. در نامه‌ي ديگري سر به سرم گذاشته بودند كه من از مردم ايل گله‌مند نباشم و راهزنان از عشايري‌ها نبوده‌اند، شهري و گرمسيري بوده‌اند. چند جلد از كتاب‌هايم در كتاب‌فروشي شهر به فروش رفته بود.

آماده‌ي قبول دعوت‌ها بودم. آماده‌ي فرار بودم و اين بار فرار به سوي ايل. نامه‌ها نه چنان شورانگيز و اميد دهنده بود كه بتوانم تاب بياورم و هنوز همه‌ي آن‌ها را به پايان نرسانده بودم كه دست به قلم بردم و در لحظاتي خجسته آخرين نامه‌ام را از آمريكا نوشتم و پست كردم:

«تاب و طاقت دوري شما را ندارم. تاب و طاقت دوري ايلم و وطنم را ندارم. با اولين بليت هوايي كه به دستم آيد حركت مي‌كنم. پيام مرا به گوش امواج قره‌قاج برسانيد:

   قره‌قاج! تو مي‌خواستي غرقم كني ولي من دست از دامنت برنمي‌دارم. من ترا بيش از همه‌ي رودهاي روي زمين دوست مي‌دارم. من يك موج كوچك تو را با صدها اِلْب، هودسُن و پوتوماك عوض نمي‌كنم.

   قره‌قاج، مي‌آيم ولي اين بار مي‌كوشم كه بي‌گُدار به آب نزنم و با كمك خانواده، نهال‌هاي تازه‌اي در كنارت بنشانم و پل‌هاي استوار برايت دست و پا كنم».

نمي‌دانم خودم يا نامه‌ام، كدام‌يك زودتر رسيديم. دو سه هفته بيش نگذشت كه در كنار قره‌قاج بودم.